فرشته سکوت کرد

  • 0 دیدگاه
  • 27 بازدید
فرشته سکوت کرد

فرشته سکوت کرد

توضیحات

کتاب فرشته سکوت کرد

نویسنده: هاینریش بل

ترجمه: سعید فرهودی


در مقدمه کتاب می خوانیم:

فرشته سکوت کرد در حقیقت اولین رمان هاینریش بل به شمار می رود که در سال های ۵۱ – ۱۹۴۹ نوشته شده است.

در آن زمان ناشر از چاپ اثر سر باز زد و هاینریش هم تصمیم گرفت که کتاب را کنار بگذارد.


یکی از دلایلی که ناشر اثر هاینریش را چاپ نکرد این بود که:

مردم بیچاره دیگر حوصله خواندن این گونه مطالب مربوط به جنگ و بدبختی های آن را ندارند.


داستان کتاب فرشته سکوت کرد:

ماجرای این کتاب در روز تسلیم شدن آلمان در سال ۱۹۴۵ آغاز می شود و روایت سربازی است که از جنگ فرار کرده و به شهر ویران شده خود باز می گردد.

قهرمان داستان که هانس نام دارد در شهر به دنبال نان و سرپناه است و…

در قسمتی از کتاب به دوران جنگ هم اشاره می شود اما کتاب به هیچ وجه روایت خود جنگ نیست، بلکه روایت زندگی پس از جنگ است.


درباره کتاب:

هاینریش بل در سال ۱۹۷۲ توانست جایزه نوبل را کسب کند.

جایزه نوبل را به این دلیل به هاینریش داده اند:

به خاطر نوشته‌ هایش که ترکیبی از جهان بینی گستردهٔ زمانهٔ خود و مهارت حساس او در کاراکترسازی است و به تجدید حیات ادبیات آلمان کمک کرده است.

کتاب داستان زندگی افراد بعد از جنگ  را نشان می دهد و باید بگم اتفاقات کتاب برای من جذابیت خاصی نداشت. یعنی کتاب در حدی نبود که مشتاقانه صفحات آن را بخوانم و نتوانم آن را زمین بگذارم. در مقابل قسمت های خوبی هم داشت، اما این قسمت ها خیلی کم بودند.


قسمت هایی از کتاب فرشته سکوت کرد:

نور آتش شمال شهر آن قدر بود که او بتواند حروف سردر بنایی را که در اثر بمباران ویران شده بود، بخواند. پس از خواندن نامِ «سنت هاوس» با احتیاط از پله ها بالا رفت. از یکی از پنجره های سمت راستِ زیرزمین نوری می تابید. لحظه ای ایستاد و کوشید تا پشت شیشه های آلوده به خاک و دود چیزی ببیند، سپس سلانه سلانه در جهت خلاف سایه اش که بالاتر بر دیوار سالمی مدام بزرگ و بزرگ تر می شد، به راه خویش ادامه داد.

هانس تکان خورد. سه هفته را در بستر گذرانده بود. این مدت به نظرش بی نهایت رسید، مثل این بود که تمام زندگی را همین جور سپری کرده باشد، در اتاقی نیمه تاریک، با کرکره های همیشه بسته و نان و سیگار و سوپ آماده… این سه هفته می توانست سه سال باشد. او دیگر هیچ احساسی از زمان نداشت؛ به نظرش می آمد که در واقعیتی تیره و تار فرو رفته است.

در لحظه ای که متوجه رگینا بود، به یاد آورد روزگاری کتاب فروش بوده و همسر دیگری داشته که با هم در یک کتاب فروشی کار می کردند. گاهی به سینما می رفتند یا در دوره ی آموزشی باهم به خانه باز می گشتند. اما همه ی این ها برمی گشت به آن زمان بسیار دور در یک زندگی دیگر.

برای نظر دادن باید عضو شوید!

ورود به سامانه عضویت رایگان